ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک پایان نامه ارشد قیمت سرور قیمت دوربین مداربسته قیمت مودم قیمت کابل شبکه قیمت گوشی موبایل قیمت لپ تاپ قیمت پرینتر قیمت تبلت قیمت دوربین مداربسته هایک ویژن قیمت دوربین مداربسته داهوا دانلود آهنگ جدید خرید پستی ارزان خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود آهنگ جدید دانلود آهنگ جدید استخدام همشهری خرید و فروش سگ آپارتمانی
بستن تبلیغات [X]
قصه ی کم غصه ی مونس خاتون

قصه ی کم غصه ی مونس خاتون

سرآغاز

سلام

دلم میخواست یه حریم خصوصی داشته باشم واسه همین تصمیم گرفتم کمی از همه ی محیط هایی که آدما منو میشناسند فاصله بگیرم، قراره روزمرگیهای هامو بنویسم ، قصه های کم غصه مو

خانواده ما شامل ۵ عصر هست

میرزا همسرم

کوکب و شمسی دختران

و بایرام یه دونه پسرم

در حال حاضر مشکلات مالی بیداد میکناد🙂

البته من و میرزا هر دو کارمند هستیم ولی خب تولد یهویی و با هم فرزندانمون یجورایی همه ی پس اندازمونو قورت داده

البته اون چیزی که بیشتر آزار دهنده هست مسائل مالی نیست بلکن کمبودهای ریالی فقط تشدید کننده دردسرهامونه

میرزا تقریبا همه وقتش سر کار بنایی منزل هست تا هر چه سریعتر از شر اجاره نشینی خلاص بشیم، و من و میرزا امیدوارم تا قبل عید تموم بشه

میرزا یه باغ خریده و کلی درخت انار و عناب کاشته و چشم امیدمان به آسمونه، اگه نمیخواد بباره حرفی نیست ولی کاش هوا کمی سرد بشه که حداقل درختا جوانه نزنن، چون همیشه ماه نوروز هوا سرد میشه تگرگ میاد و گند میزنه به محصولات کشاورزی 😯

البته شاید حکمتی توش هست، اما بیشتر از خیر یوبی عذاب و مجازات ازش میاد، یجورایی خیر و برکت از زندگی ها رفته...

میرزا داره برای فرزندان آب هویج میگیره، برم نظارت بر امور😀

[ بازدید : 6 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ شنبه 27 آذر 1395 ] [ 16:53 ] [ مونس ]

[ ]

عصبانی ام

الان در حد تیم ملی عصبانی ام

سومین روزی هست که به پرستار زنگ زدم و خواستم بیاد و گفت کار دارم و ال و بل

دیگه عصبانی شدم و از کوره در رفتم و گفتم فردا نشریف بیارین تسویه حساب

آقا نخواستم، به چه درد من میخوره، تو خونه میمونم، باشگاه نمیرم و پیش بچه هام میمونم

نه پول حرووم زنیکه میکنم، نه ادا اصولای خودشو و دختر خاله میرزا رو تحمل میکنم

بیخیال بابا، شورشو درآورده



فک کن دیروز بهش گفتم امروز نمیای نیا، بجاش پنج شنبه بیا، بعد خانم می فرماین تو گفتی پنج شنبه بیا😕

دگه از حد و توانم خارجه ، ۲۰۰ کنار گذاشتم فردا بدم بهش بره پی کارش، بره همونجاهایی که فک میکنه اولویت دارن ، خدائیش حوصله ندارم هر روز یه حرف تازه یه ادای تازه یه بهانه بنی اسرائیلی جدید


پ.ن: میرزا و بچه ها تو آشپزخونه ان منم کمی دلخورم از میرزا، خواستم یه ساعتی زودتر بیاد به باشگاه برسم ولی دقیقا ساعت شروع باشگاه اومده، ماشین هم صبح خراب شده نبرده درست کنه بی ماشین هم هستیم🙁

[ بازدید : 4 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 22 دی 1395 ] [ 18:23 ] [ مونس ]

[ ]

من و چله و زندگی مشترک

گوش درد و سرماخوردگی یجورایی رژیم غذایی منو کنترل و چله نشینی منو با شکست مواجه کرد

هرچند ضربات روحی این چند ساله همه توان من در مثبت اندیشی رو گرفته و فقط شب رو صبح میکنم و الخ

بگذریم

دو شب گذشته همه توانم رو گذاشتم تا شبانه خوبی واسه میرزا باشه همه اون نیم ساعت هایی که توی هم گره خورده بودیم بهش خوش گذشت و منم لذت بردم اما ....

دیشب دلم مهمونیمیخواست کلی التماس و دلیل و برهان تا بالاخره رضایت داد بریم خونه عمه اش، نه اینکه بهش بد گذشته باشه نه اینکه اونجا من یا بچه ها به میلش نباشیم نه

وقت خواب صداش کردم بیا بچه ها رو بذار سزجاشون سرما میخورن، اومد شمسی رو که کنار پنجره بود برد و باز دور خیلی دور از من زیر پتو خزید

منم رفتم wc درحالیکه از ناراحتی بغض فرو میخوردم

گفتم با خودم اشکال نداره بذار بچه ها بزرگ بشن بهانه گیری هاشون کم بشه، بذار بنایی تمام شه، باغ به سرانجام برسه ،اوضاع مالی مون کمی روبه راه بشه زندگی مشترک ما هم نفس تازه ای میگیره و منم طعم خوش باهم بودن و زندگی مشترک روخواهم چشید طعم آغوش گرم و بوسه از سر محبت


حالا که خودش نمبخواد با همین حداقل ها شاد باشه و از شادی کودکانه طفلان از زیر فشارهای زندگی رها بشه من نمیتونم مجبورش کنم


اونقده سگرمه هاش تو هم بود که فک کنم متوجه نشد به بچه ها چقده خوش گذشت


مگه معنی واقعی پدر و مادر بودن گذشت و کوتاه اومدن از عقاید نیست؟

[ بازدید : 5 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 16 دی 1395 ] [ 9:21 ] [ مونس ]

[ ]

ب بسم الله

از امروز و از واقعه امروز صبح فهمیدم نیاز به چله نشینی دارم

هم کم حوصله و عصبی شدم

هم کم توکل و متزلل ایمان شدم

هم نیاز به هوای تازه و سلامتی جسم و روح دارم



و اما برنامه پیش رو :

۱. نماز صبح (اگه قضا شد باید اداره خونده بشه)

۲.صبحانه یک کف دست نان ،نه بیشتر نه کمتر

۳. تنقلات بین روز بیشتر خشکبار و میوه

۴. ناهار فقط هفته ای سه وعده نهایت ۱۵ قاشق پلو و خورش

۵. شام بدون نون حالا میخواد سوپ باشه ، اولویه باشه ، کوکو باشه یا سالادو ماست

۶. آب روز ۸ لیوان ، یکی اول صبح یکی آخر شب

۷. مسواک و نخ دندون و دهانشویه شب به شب

۸. نماز ظهر اداره، نماز شب قبل از ساعت ۷ شب

۹. شیرینی ممنوع

۱۰. دعوا و اوقات تلخی با طفلان ممنوع

۱۱. هفته یکبار حتما حتما همسرداری اگه شد دوبار کفر خدا نمیشه

۱۲. حتی الامکان کل کل تو اداره ممنوع، تعریف و گلایه و نق نق هم ممنوع

۱۳. با میرزا مهربون باش، نذار فاصله بینتون بیشتر از این بشه


پ.ن: این شد یه ب نامه حسابی، یه دفترچه باید تهیه کنم غلطهامو یادداشت کنم و یه جریمه هم برا خودم تعیین کنم، پاداش هم خودش خود به خود جور میشه ، ان شاءالله

[ بازدید : 5 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 7 دی 1395 ] [ 8:42 ] [ مونس ]

[ ]

سرماخوردگی خر است

الان دقیقا ۸ روز و ۸ شبه که درگیر رفع تب شبانه طفلان هستیم، از دوشنبه هفته پیش شروع شد، مریضی پشت مریضی

خوابم میاد، خسته ام و کلافه

صبحی از عصبانیت زدم تو صورت شمسی، با اینکه نسبت به اون دوتا کمتر ناخوشه یعنی دوره تاخوشی رو سپری کرده اما بیشتر تر بهانه میگیره و حرص میده ادمو

دیشب هی من و میرزا با سختی کوکب و بایرام رو میخوابوندیم باز این یهو جیغ میزد و خونه تبدیل به نواخونه میشد و از هر گوشه اش یه صدای زاری می اومد

خسته شدم. خیلی خسته


خدایا پس کی وعده آرامشت فراهم میشه....

[ بازدید : 5 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 7 دی 1395 ] [ 8:31 ] [ مونس ]

[ ]

احساس بد

اره گفتم روز خوبی بود، هنوزم معتقدم خوبه

ولی یه موضوعی هست یعنی همیشه هست

احساس خوبی نسبت به خودم ندارم، تو واکاوی های شخصیتیم به نتایج خوبی نمیرسم

نه اینکه به راهی که میرم اعتقاد نداشته باشم نه!

مثلا احساس میکنم کسل کننده شدم، اطرافیان حوصله غرغر هامو‌ ندارن، حرفام بیمزه است، یه چیزی تو این مایه ها


دست خودم نیست، آدم پر حرفی ام، نیاز به شنیده شدن دارم ، نیاز به گوشهای شنوا، ولی اطرافیانی که الان برام موندن بنظرم حوصله منو ندارن، البته دلایلشون به خودشون ربط داره و هر چی که هست از حس کسل بودنم کم نمی کنه🤔

گاهی میگم فردا میرم اداره حرف نمیزنم، میگم یه مدت با میرزا تو پوز و قیافه باشم، میگم ال و بل و ...

اما از حصار کشیدن دور خودم بدم میاد، از سکوت و سنگینی و این حرفا


ولی بنظرم کم دیده میشم، نخواستنی شدم، یه یجورایی دارم گوشت تلخ میشم و اینو نمیخوام، اصلاً و ایداً نمیخوام😣

پ.ن: همه خوابیدن ، میرزا باز جای خوابشو جدا کرده😕...

[ بازدید : 5 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 28 آذر 1395 ] [ 23:15 ] [ مونس ]

[ ]

روزخووب من

صبح واسه نماز بیدار شدم ، کمی میرزا از سرو کول مان بالا رفت اما تایم کوتاه در اختیار نداشت به مرادش برسه، میدونم تو این قضیه کمی بدجنس هستم اما خب خودشو مقصره، بالاخره یه مقدماتی لازمه، ظرف غذا نیست که دربشو وا کنی و قورت بدی ....

بعدش با غیظ لباسامو اتو زد و دیگه پرستار هم اومد کوکب هم بیدار شده بود تا ببرم جیش کنه و حاضر شم همکار هم اومد و باهاش رفتم اداره

حدود ساعت ۱۱ هم رفتم با بچه ها مهد و عکس ویژه یلدا گرفتیم

ظهری هم با میرزا ناهار کشک و پوره سیب زمینی داشتیم جاتون خالی

بعدش میرزا رفت سر زمین و من و کودکان خواب و پرستار موندیم

قسمت آخر فصل ۵ سریال once upon a time رو دیدم و بعدشم دیدم خاله پری اومده بیخیال باشگاه شدم و کمی خوابیدم

کودکان که بیدار شدن منم از کمردرد بیدار شدم

به میرزا زنگیدم که بیا بریم خرید لباس نوزادی واسه نی نی خواهر شوهر، دو دست سفارش خودش و یه سر همی هم به انتخاب خودم خریدم

وقتی رسیدیم خونه دیدم عمه کوچیکه اومده احوالپرسی مون، چای و شب چره خوردیم و کوتاه گپی زدیم

الان هم بعد کلی نق و نون بالاخره میرزا راهی شد مراقب کودکان باشه تا من کمی استراحت کنم😙

پ.ن. ن: برم بساط شام خانواده رو جور کنم ، ظاهراً حسابی میرزا رو کفری کردن😆

[ بازدید : 4 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 28 آذر 1395 ] [ 21:12 ] [ مونس ]

[ ]